نژادپرستی و نابرابری محصول طراحی هستند. می توان آنها را دوباره طراحی کرد - بخش اول

 

Racism and Inequity are Products of Design
They can be Redesigned

 

Racism and Inequity are Products of Design

 

 

ما کشوری (آمریکا کشور نگارنده‌ی مقاله است) هستیم که بر پایه نسل‌کشی یک قوم و برده‌داری قوم دیگر بنیان گذاشته شده است. هنوز نتوانسته‌ایم تأثیر این میراث را بر همه‌ی ما آشتی دهیم. تجربه آمریکا ۲۴۰ سال قدمت دارد. در طول این ۲۴۰ سال، سیستم‌هایی طراحی شده‌اند که ما را از هم جدا و منزوی می‌کنند، که عده‌ای معدود را با امتیاز اختراع، نوآوری و خلاقیت توانمند می‌سازند و زمینه را برای سوءتفاهم، ترس و در نهایت نفرت فراهم می‌کنند.

نژادپرستی و بی‌عدالتی محصول طراحی هستند. این سیستم‌ها قابل طراحی دوباره‌اند.

ما در equityXdesign بر این باوریم که با اقدام هدفمند و فکرشده در چارچوب جامعه، می‌توانیم به باز طراحی آن سیستم‌های فرسوده بپردازیم. equityXdesign رویکردی است که سازمان‌ها، تیم‌ها و افراد می‌توانند از آن برای کاهش تأثیر نژادپرستی و بی‌عدالتی در فرایندهای طراحی استفاده کنند.

 

به عنوان یک همکاری جمعی، این کار صدای ماست — هدیه‌ای به میراث آزادی، حقیقت و دموکراسی. ما به طور جمعی از قدرت روابط میان تفاوت‌ها برای طراحی راه‌حل‌های مناسب بهره می‌بریم. افراد را توانمند می‌کنیم تا خود را به‌عنوان طراحان و بنیان‌گذاران مدرسه بازتصور کنند، صدای خود را به‌عنوان رهبران ضدنژادپرست برای برابری بیابند، صداهای افراد حاشیه‌نشین را فعال کنند تا روابط را تقویت کنند، به‌ویژه روابطی که از خطوط تفاوت عبور می‌کنند. با توجه به آنچه هستیم و آنچه می‌دانیم، احساس می‌کنیم در موقعیتی منحصر به فرد قرار داریم تا در این مبارزه مشارکت کنیم — در تقاطع برابری و طراحی. می‌دانیم که این تنها کاری نیست که باید انجام شود. این یک راه‌حل جادویی نیست، اما جایی است که فکر می‌کنیم انرژی ما بیشترین بازدهی را خواهد داشت.

 

equityXdesign — یک روش جدید برای تفکر و رویکردی در جهت دستیابی به برابری است که شرایط و روابط لازم برای نوآوری فراگیر را ایجاد می‌کند. این فرایند برای طراحی ضدنژادپرست و عادلانه هدایت می‌شود و بر سه باور اصلی بنا شده است: نیاز نوآوری به شمول و طراحی هدفمند، رابطه جدانشدنی گذشته و حال، و الزام اخلاقی ما برای زندگی در آینده‌ای که می‌خواهیم بسازیم.

equityXdesign

 

equityXdesign یک روش عملی است که آگاهی حاصل از کار در حوزه برابری نژادی را با روش‌شناسی تفکر طراحی (Design Thinking) ادغام می‌کند. ما معتقدیم طراحی برای گروه‌هایی با بیشترین تأثیرپذیری و محروم، دادن فضا به صداها و تجربیات آن‌ها برای هدایت فرایند، و شناسایی موانع مشارکت، برای این فرایند جدید ضروری است.
مهم‌تر از همه، ما بر این باوریم که این کار طراحی باید فراتر از تفاوت‌های نژادی انجام شود. همه افراد ظرفیت نوآوری دارند و ما معتقدیم همین تنوع نقطه ورود است که شرایط لازم برای اختراعات و نوآوری‌های جدید در مسیر برابری را ایجاد می‌کند. این روش برای تیم‌هایی از مربیان، طراحان، فعالان و مروجان عدالت طراحی شده است که متعهد به تقویت ظرفیت داخلی و اعتماد به نفس خود در طراحی برای برابری هستند. این روش ویژه کسانی است که باور دارند در کنار هم قوی‌تر هستیم و شهامت تخیل برای پرورش ایده‌های نو، ایجاد نهادهای عادلانه و اصلاح سیاست‌های مغرضانه را دارند.

 


 

حرکت دادن کار برابری به سمت اقدام

تاریخ آمریکا جهانی جداشده خلق کرده است، جایی که سفیدپوستان به ندرت در جامعه‌ای با دیگران قرار می‌گیرند. این انزوا افسانه‌ها، داستان‌ها و باورهایی ایجاد می‌کند که به چالش کشیده نمی‌شوند و مردم رنگین‌پوست هم از آن مصون نیستند.برای اینکه بتوانیم پیش برویم انجام کار تأیید واقعیت‌ها، بازگویی حقیقت‌ها و ایجاد فرصت‌هایی برای اجتماع و تأمل، پیش از هر چیزی ضروری است. اگر به‌عنوان یک ملت، از انجام کار جدی فردی، نهادی و ساختاری امتناع کنیم، مسیر ما به سوی آینده‌ای واقعاً برابر و عادلانه متوقف خواهد شد.

کمک به ما برای دیدن و درک تاریخ خود، گرد هم آوردن ما در جامعه‌ای که امکان شنیدن یکدیگر را فراهم کند، و بلند کردن صداهایی که به‌طور سنتی در صدای غالب گفتمان هژمونیک گم شده‌اند — این است قدرت کار در راستای برابری (Equity).

 

از سازمان‌های دولتی بزرگ تا مدارس، استارتاپ‌های فناوری، سازمان‌های غیرانتفاعی و گروه‌های خیریه، اکوسیستم آموزشی تعریف بسیار محدودی از نابرابری و نحوه بروز آن دارد و اغلب تنها بر روی نژادپرستی آشکار و عمدی تمرکز می‌کند. اما نژادپرستی امروز متفاوت از گذشته جیم کرو (Jim Crow laws) است. به طور غالب، افراد دیگر به زیست‌شناختی بودن نابرابری سیاه‌پوستان و قهوه‌ای‌پوستان باور ندارند؛ با این حال، در حالی که همگی ارزش‌های برابری‌طلبانه را ادعا می‌کنیم و دیگر از نظر اجتماعی پذیرفتنی نیست که با دیگران به خاطر رنگ پوستشان متفاوت رفتار کنیم، بیشتر ما تعصبات ضمنی داریم که رفتار ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد و اجازه می‌دهد نابرابری ساختاری و سیستماتیک ادامه یابد.

ما در جامعه‌ای با «کوررنگی نژادی» زندگی می‌کنیم که اغلب نژادپرستی را به‌عنوان رفتارهای فردی غیرعادی، حملات شخصی یا صرفاً شناسایی تفاوت‌ها می‌شناسد، نه ساختارهای خاموشی که همچنان باعث تقسیم می‌شوند. پیروزی‌های جنبش حقوق مدنی و حالا ریاست‌جمهوری اوباما، این تصور را تقویت کرده‌اند که ما در یک جامعه‌ی پسانژادی زندگی می‌کنیم. با این حال، تجربیات واقعی میلیون‌ها نفر از مردم رنگین‌پوست چیز دیگری را نشان می‌دهد. نژادپرستی و دیگر اشکال تبعیض صرفاً از شکل آشکار و بین‌فردی به ساختاری و کمتر عیان تغییر کرده‌اند. افزایش خشونت مبتنی بر هویت نباید ما را از شناسایی سیستم‌های ریشه‌ای سرکوب و نحوه‌ی ظهور آن‌ها در زندگی مردم غافل کند.

 

اعمال فردی ما می‌تواند به‌طور جمعی به حفظ شکل‌های موجود بی‌عدالتی کمک کند — یا می‌تواند به فروپاشی سیستم‌های سرکوب یاری رساند.

 

از لحاظ تاریخی، بار تغییر را کاملاً بر دوش افراد گذاشته‌ایم، و از هر یک از خودمان انتظار داشته‌ایم که رابطه‌ای کامل با هویت نژادی خود داشته باشیم، دانش عمیقی از تاریخ سرکوب و نمودهای کنونی بی‌عدالتی کسب کنیم و شجاعت و ابتکار شخصی برای دیدن، بازخوانی و مبارزه فعال با سیستم‌های سلطه را داشته باشیم. تمرکز کارهای مربوط به عدالت در اکثر سازمان‌ها بر گفت‌وگوهای شجاعانه درباره نژاد و قدرت و همچنین بر توسعه فردی هویت نژادی است. اگرچه این رویکرد ضروری است، اما به تنهایی نمی‌تواند بی‌عدالتی‌های فردی، نهادی و سیستمیک را پایان دهد.

کار بر روی توسعه هویت زمان‌بر است و هرگز به‌طور کامل پایان نمی‌یابد. افراد می‌توانند در این مسیر فعالیت کنند بدون آنکه هرگز اقدام عملی برای فروپاشی سیستم‌های سرکوب انجام دهند — به‌ویژه در مواردی که این سیستم‌ها از وضعیت موجود سود می‌برند یا از دیده شدن در گفت‌وگوهای شجاعانه چنین برخوردهایی بهره می‌گیرند. علاوه بر این، کار شخصی تنها زمانی می‌تواند پیش برود که افراد ابتدا درک کنند و سپس متعهد به انجام کار عمیق‌تر و اغلب دردناک شوند. برای بسیاری، این کار شخصی اغلب غیرضروری به نظر می‌رسد.

باید از افراد شروع کنیم، اما نمی‌توانیم فقط به آن بسنده کنیم.

 

نهادها جمع افراد درون خود هستند و سیستم‌ها و ساختارهایی را می‌سازند که ما در آن زندگی می‌کنیم. هدف کار در حوزه برابری نژادی ایجاد فضاهای امن برای افراد، برقراری ارتباط میان آن‌ها و سپس حرکت از صرفاً درک نقش فرد به درک نقشی است که افراد در نهادها و سیستم‌ها ایفا می‌کنند. تنها در آن زمان است که می‌توانیم به عمل گام بگذاریم.

پارادایم‌ها و ابزارهای فعلی ما برای حقیقت‌یابی، مصالحه و اقدامات ضدنژادپرستی برای بزرگی چالشی که با آن روبرو هستیم کافی نیستند. کار در زمینه برابری نژادی افراد را در گفت‌وگوهای معنادار و واقعی درگیر می‌کند و باعث تحول فردی می‌شود، اما آن‌ها را برای ایجاد تغییر سیستمیک بلندمدت آماده نمی‌کند. سازمان‌هایی که در زمینه برابری نژادی فعالیت می‌کنند ممکن است فضایی فراهم کنند تا افراد به‌صورت شخصی نسبت به نقش و هویت خود در جامعه آگاه شوند و آماده تغییر نهادهای خود به سمت بهتر شدن باشند، اما ابزار لازم برای اقدام عملی را در اختیار ندارند. مشاوره‌ها و پروتکل‌ها برای پیچیدگی‌های تجلی نژادپرستی در درون افراد، نهادها و ساختارهای اجتماعی آماده نیستند.

 

برخی می‌گویند حرف زدن آسان است. ما مخالفیم. صحبت کردن اهمیت عمیقی دارد، اما به تنهایی کافی نیست. ما باید به سمت طراحی‌های جدید حرکت کنیم. برای بسیاری، صحبت درباره نژادپرستی و تاریخ طولانی ظلم و ستم ما فلج‌کننده است. پیچیدگی نژادپرستی در سطوح فردی، نهادی و ساختاری غیرقابل غلبه به نظر می‌رسد. کار در زمینه برابری به ما کمک می‌کند تا بفهمیم در چه موقعیتی هستیم و چگونه به اینجا رسیده‌ایم، اما ابزار لازم برای ساختن یک واقعیت متفاوت را ارائه نمی‌کند. اینجاست که تفکر طراحی می‌تواند راهنمایی کند.

 

 

تفکر طراحی: نیازمند بازنگری بر اساس برابری

در سال‌های اخیر، تفکر طراحی از ریشه‌های خود به‌عنوان ابزاری برای طراحی محصول فراتر رفته و به یک روش قدرتمند حل مسئله در حوزه‌ها و بخش‌های مختلف تبدیل شده است. این تغییر در کاربرد تفکر طراحی همزمان با تغییرات اجتماعی در نحوه شناسایی مسائل و درک راه‌حل‌ها رخ داده است.

وظیفه کنونی ما حل مسائلی است که برای آن‌ها یک راه‌حل واحد وجود ندارد، جایی که داده‌ها و اطلاعات بیشتر، لزوماً وضوح بیشتری ایجاد نمی‌کنند و حتی تعریف مسئله دشوار است. برای مثال، می‌دانیم که حل مشکلات تروریسم کمتر مربوط به ساخت سلاح‌های بهتر است و بیشتر به وقفه انداختن در استراتژی‌های جذب گروه‌های رادیکال مربوط می‌شود. می‌دانیم مسائل تخریب محیط زیست دیگر صرفاً به فناوری‌های انرژی پاک مربوط نمی‌شود؛ بلکه به ایجاد انگیزه برای تغییر رفتار شرکت‌ها و مصرف‌کنندگان بستگی دارد. می‌دانیم مغز چگونه یاد می‌گیرد، اما هنوز نمی‌توانیم محیط‌های مدرسه‌ای ایجاد کنیم که از نظر اجتماعی، اقتصادی و نژادی یکپارچه باشند.

 

حل مسئله دیگر به معنای اختراع چیزهای جدید نیست؛ بلکه به معنای بازسازی سیستم‌هاست. و در جهانی که پیچیدگی و فناوری در آن همچنان در حال افزایش است، تفکر طراحی می‌تواند این هرج‌ومرج را ساده، انسانی و سازمان‌دهی‌شده کند.

 

تفکر طراحی - design thinking

 

 

این تغییر در نحوه تعریف مسائل، نیازمند تغییر در ابزارها و ذهنیت‌هایی است که برای حل آن‌ها به کار می‌بریم. تفکر طراحی چارچوبی برای ارائه راه‌حل‌های پیچیده، تکرارشونده و هدفمند فراهم می‌کند: این روش بر ضرورت تعریف دقیق مسئله و ساختن سریع‌تر برای دریافت بازخورد بهتر تأکید دارد و اساساً رابطه بین طراحان و کسانی که برای آن‌ها طراحی می‌کنند را تغییر داده است. این تمرکز بر کاربر نهایی آن‌قدر مرکزی است که تفکر طراحی اغلب به‌سادگی به عنوان طراحی انسان‌محور یا کاربرمحور شناخته می‌شود.

 

در حالی که ارتقای جایگاه کاربر در فرایند طراحی کلید موفقیت تفکر طراحی بوده است، همین موضوع خود، دلیل نیاز به بازطراحی (retrofit) روش فعلی تفکر طراحی نیز هست. اگر باور داریم که تفکر طراحی ابزار مناسبی برای بازطراحی محصولات، سیستم‌ها و نهادها به منظور ایجاد عدالت بیشتر است، پس باید خود فرایند تفکر طراحی، ذهنیت‌ها و ابزارهای آن را بازطراحی کنیم تا اطمینان حاصل شود که علل نابرابری—سوگیری‌های صریح و ضمنی طراحان انسانی در فرایند و قدرت سیستم‌های غالب و غالباً نامرئی سلطه—کاهش می‌یابد.

 

وقتی فرایند تفکر طراحی را مدنظر قرار می‌دهیم به‌ویژه نقش سوگیری ضمنی نگران‌کننده است. در وضعیت کنونی، این فرایند ممکن است به اندازه‌ای که مفید است، آسیب هم برساند. در هنگام تعامل با کاربران نهایی، بسیاری از روش‌های تفکر طراحی هنوز طراح را جدا از کاربر می‌بینند و قدرت را در دست طراح می‌گذارند — قدرت تصمیم‌گیری درباره اینکه با چه کسی کار همدلی انجام شود، قدرت تفسیر نتایج، قدرت تعیین چارچوب مسئله و قدرت انتخاب بهترین راه‌حل.

 

به‌طور منطقی، هر تعریف مسئله یا راه‌حلی که توسط افرادی با سوگیری — که همه ما داریم — ایجاد شود، اگر فرایند به‌طور فعال به شناسایی و مقابله با سوگیری نپردازد، نابرابری را تداوم می‌بخشد. فرایندی که خودش «کوررنگی» داشته باشد، اثرات رنگ (و تفاوت‌های نژادی) را در هر دو مرحله، هم در تعریف مسئله و هم در ارائه راه‌حل، نادیده می‌گیرد.

 

ما این مسئله را به‌طور منظم در کار خود هنگام هدایت چالش‌های طراحی با سازمان‌ها مشاهده می‌کنیم. به‌عنوان مثال: طراحان با نیت خیر، که معمولاً سفیدپوست، تحصیل‌کرده و از طبقه متوسط تا متوسط به بالا هستند، با مدارس شهری کم‌درآمد (کد برای دانش‌آموزان سیاه‌پوست و قهوه‌ای) کار می‌کنند تا برنامه‌های جدید طراحی کنند. آن‌ها می‌دانند که کار همدلی اهمیت دارد، بنابراین از مدیر مدرسه می‌خواهند دسترسی به چندین والدین برای مصاحبه بدهد. مدیر مدرسه ایمیلی به انجمن والدین می‌فرستد تا داوطلبان را جمع کند، که اغلب نماینده جمعیت کلی دانش‌آموزان نیستند. پس از چند مصاحبه، طراحان به اتاق کنفرانس خود بازمی‌گردند تا نیازهای والدین و دانش‌آموزان را مشخص کنند. آن‌ها گزینه‌ها را طوفان فکری می‌کنند و به مواردی محدود می‌شوند که با ساختار موجود مدرسه سازگار است. در بهترین حالت، برنامه‌ای ارائه می‌شود که جامعه مدرسه می‌تواند از آن بهره‌مند شود — اما به احتمال زیاد برای خدمت به دانش‌آموزان و خانواده‌هایی که بیشترین نیاز را دارند طراحی نشده یا ساختارها و سیستم‌های موجود را زیر سؤال نمی‌برد. اما این‌ها هنگام طراحی برای برابری ضروری هستند.

در این مثال کاستی‌های زیادی وجود دارد که برخی از آن‌ها را می‌توان به کمبود دقت در به‌کارگیری روش‌های واقعی طراحی نسبت داد. با این حال، حتی وقتی طراحی خالص به کار گرفته می‌شود، مسائل قدرت و تعصب تأثیر قابل‌توجهی دارند. ما می‌توانیم بهتر عمل کنیم.

 

 

یک مسیر جایگزین

دو مورد از بزرگ‌ترین موانع در مقابله با نابرابری، به‌طور عیان و آشکار جلوی چشم ما پنهان هستند:

  1. تعصبات ضمنی ما
  2. روایت رایج «کوررنگی» (colorblindness).

اگر حتی ندانیم کاری اشتباه انجام می‌دهیم، چگونه می‌توان از ما انتظار داشت آن را تغییر دهیم؟

 

ما می‌توانیم فرایند طراحی تفکری را با ابزارها و چارچوب‌هایی تقویت کنیم که تعصبات فردی ما را آشکار و مدنظر قرار می‌دهند؛ ما را از سطح فردی فراتر برده و به نابرابری‌های نهادی، سیستمی و تاریخی هدایت کنند؛ و با ایدئولوژی‌های مسلط مقابله کنند.

به‌جای اینکه از افراد بخواهیم با تکیه بر سطح آگاهی شخصی خود نسبت به مسائل نابرابری، خود را وارد شیوه‌ای نوین از رفتار کنند، می‌توانیم چارچوبی فراهم کنیم که آن آگاهی را درون خود جای داده باشد. می‌توانیم طراحی تفکری را — که هم‌اکنون فرایندی پذیرفته‌شده و ارزشمند برای نوآوری و حل مسئله است — به فرایندی تبدیل کنیم که تجربه‌هایی در اختیار افراد قرار دهد که فهم آن‌ها از نابرابری را ارتقا دهد و در عین حال ابزارهایی برای فروپاشی سیستم‌های نابرابر ارائه کند.

 

این همان equityXdesign است: یک لایه اضافی از بررسی‌ها، ابزارها و فعالیت‌ها که وقتی بر فرایندهای سنتی تفکر طراحی اعمال شود، نژادپرستی و نابرابری — فردی، ساختاری و نهادی — را روشن می‌کند؛ نابرابری‌ای که در افراد حاضر در تیم طراحی وجود دارد و می‌تواند شیوه‌ی شکل‌دهی مسئله و پیشنهاد راه‌حل‌ها را تحت تأثیر قرار دهد.

تفکر طراحی نقطه شروع ایده‌آلی است. وقتی با قدرت کارهای مربوط به برابری تلفیق شود، ما معتقدیم می‌تواند برای حل فوری‌ترین مسائل مبتنی بر برابری مورد استفاده قرار گیرد.

 

 

ادامه دارد ...

 

نژادپرستی و نابرابری محصول طراحی هستند. می توان آنها را دوباره طراحی کرد. بخش دوم

 

 

مقالات مرتبط:

 

 

 

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده

نوشته های اخیر

دسته بندی ها

ثبت

پیغام شما با موفقیت ارسال شد.