طراحی به مثابه مکتب اخلاق: رویکردی هگلی به حیات اخلاقی طراحان

 

 

Design as a School of Ethics: A Hegelian Approach to Moral Life in Designers

 

 

 

نویسندگان

مهشید بارانی ۱، سید علی فارغ ۲، احد شاه‌حسینی ۲، محبوبه البرزی ۳، گونتر بومبارتس ۴
۱. دانشجوی دکتری، گروه طراحی صنعتی، دانشگاه هنر اسلامی تبریز، تبریز، ایران.

۲. دانشیار، گروه طراحی صنعتی، دانشگاه هنر اسلامی تبریز، تبریز، ایران.

۳. استاد، گروه روان‌شناسی تربیتی، دانشگاه شیراز، شیراز، ایران.

۴. استادیار، گروه فلسفه و اخلاق، دانشگاه صنعتی آیندهوون، آیندهوون، هلند.

 

 

چکیده

این مقاله طراحی را نه صرفاً به عنوان یک فعالیت فنی، بلکه به مثابه عرصه‌ای برای تحقق «حیات اخلاقی» (Ethical Life) به معنای مورد نظر هگل تفسیر می‌کند. چارچوب نظری این پژوهش بر پایه الگوی سه‌گانه اخلاقی هگل — شامل «حق» (Recht)، «اخلاق فردی» (Moralität) و «حیات اخلاقی» (Sittlichkeit) — بنا شده است تا نشان دهد چگونه تجربه طراحی، هنگامی که در بستر نقش‌های نهادی، میانجی‌گری میان تنش‌های ارزشی و کنش‌های «به‌رسمیت‌شناسی متقابل» قرار می‌گیرد، به تحقق آزادی و مسئولیت در حوزه اجتماعی کمک می‌کند. از منظر روش‌شناختی، این مطالعه رویکردی تفسیری-تحلیلی را در پیش می‌گیرد و با تکیه بر خوانش دقیق کتاب «فلسفه حق» هگل و تفاسیر عمده پیرامون آن، این مباحث را با ادبیات معاصر در حوزه اخلاق طراحی به گفتگو وامی‌دارد.
یافته‌ها حاکی از آن است که ساختاردهی حقوقی و نهادی به طراحی، اگرچه به عنوان بستری صوری برای آزادی ضروری است، اما تا زمانی که با درونی‌سازی مسئولیت در سطح فردی و تثبیت بیشتر آن در نهادهای اجتماعی و حرفه‌ای تکمیل نشود، ناکافی باقی می‌ماند. تنها از طریق این روند تکاملی است که طراحی می‌تواند به آنچه هگل تحت عنوان «آزادیِ محقق‌شده در جهان نهادهای انسانی» مفهوم‌سازی کرده است، نزدیک شود. این تحلیل همچنین آشکار می‌سازد که تنش‌های اخلاقی — ناشی از مطالبات متعارض ذی‌نفعان یا شکاف میان آرمان‌های فردی و واقعیت‌های نهادی — نه اموری حاشیه‌ای، بلکه پیشران‌های سازنده تأمل اخلاقی در کنش طراحی هستند. با این حال، همان ساختارهای نهادی که امکان به‌رسمیت‌شناسی و پاسخگویی را فراهم می‌آورند، ممکن است محدودیت‌هایی را نیز تحمیل کنند که دامنه تحقق آزادی را تنگ‌تر می‌سازد.
این مطالعه نتیجه می‌گیرد که طراحی می‌تواند به عنوان عرصه‌ای سازنده برای حیات اخلاقی عمل کند؛ عرصه‌ای که در آن آزادی، وظیفه و به‌رسمیت‌شناسی متقابل، به شیوه‌ای تاریخی و اجتماعی شکل گرفته و بازتفسیر می‌شوند. این بازتعریفِ مفهومی، شالوده‌ای برای پژوهش‌های آتی فراهم می‌آورد تا بررسی شود که چگونه تجربه طراحی، هم بازتاب‌دهنده و هم شکل‌دهنده حیات اخلاقی در بسترهای متنوع نهادی است.

 

کلیدواژه‌ها:
رشد اخلاقی، اخلاق هگلی، حیات اخلاقی، تجربه طراحی، سوژگی اخلاقیِ موقعیت‌مند (Situated Moral Subjectivity)، یادگیری تجربی.

 

 

مقدمه

طراحی، در وسیع‌ترین معنای خود، صرفاً فرآیند تولید یک محصول، خدمت یا فضا نیست؛ بلکه حوزه‌ای است که در آن پرسش‌های بنیادین اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی به‌طور مداوم مطرح و بازنگری می‌شوند. طراحان — چه در حوزه معماری، چه طراحی صنعتی و چه طراحی خدمات — با موقعیت‌هایی مواجه می‌شوند که آن‌ها را ملزم به ارزیابی ارزش‌ها، شناسایی تعارضات اخلاقی و اتخاذ تصمیماتی می‌کند که پیامدهای عمیقی برای افراد و جوامع دارند (بوکانان، ۲۰۰۱؛ فرای، ۲۰۱۲). این مواجهات، به‌ویژه هنگامی که در پروژه‌های دنیای واقعی و در تعامل با ذی‌نفعان گوناگون رخ می‌دهند، نه تنها بر کیفیت برآیندهای طراحی تأثیر می‌گذارند، بلکه نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دهی و دگرگونی هویت اخلاقی و خودآگاهی طراحان ایفا می‌کنند (تانکین‌وایز، ۲۰۱۴). از این منظر، تجربه طراحی را می‌توان همچون «مدرسه اخلاق» دانست؛ مدرسه‌‎ای که در آن طراحان از طریق درگیری با چالش‌های دنیای واقعی، مهارت‌ها و فضیلت‌های اخلاقی خود را می‌آموزند، صیقل می‌دهند و بازتعریف می‌کنند.

در دهه‌های اخیر، پژوهش‌های قابل‌توجهی به موضوع اخلاق در طراحی اختصاص یافته است. جنبش‌هایی همچون «باوهاوس» از همان آغاز، رویکردی هنجاری اتخاذ کردند که بر مسئولیت اجتماعی طراحی تأکید داشت. به همین ترتیب، ویکتور پاپانک در کتاب کلاسیک خود با عنوان «طراحی برای دنیای واقعی»، بر مسئولیت اجتماعی طراحی تأکید ورزید و به نقد «پنج باوری» پرداخت که به زعم او، طراحی صنعتی را به بیراهه کشانده بودند: تولید انبوه، کهنگی برنامه‌ریزی‌شده (یا عمر مفیدِ از پیش تعیین‌شده)، تمرکز بر خواسته‌ها به‌جای نیازها، فقدان کنترل، و ترجیح کمیت بر کیفیت (پاپانک، ۱۹۷۰). او خواستار بازاندیشی بنیادین در هدف طراحی شد: اینکه طراحی باید در خدمت حل مشکلات واقعی مردم باشد، نه صرفاً تولید کالاهای سودآور. این مباحث، زمینه‌ساز رویکردهای جدیدتری همچون «طراحی حساس به ارزش» (فریدمن، کان و بورنینگ، ۲۰۰۲)، «نظریه میانجی‌گری در طراحی» (وربیک، ۲۰۱۱) و «عدالت در طراحی» (کوستانزا-چاک، ۲۰۲۰) گردید.

 

کارستن هریس (Karsten Harries) (۱۹۹۷) در تأملات خود پیرامون اخلاق معماری، میان دو نوع رشته تمایز قائل می‌شود: رشته‌هایی که خود را فارغ از ارزش (خنثی از نظر ارزشی) می‌دانند و رشته‌هایی که به ماهیت هنجاریِ ذاتیِ خود اذعان دارند. به گفته اوزکارامانلی و ناگن‌بورگ (۲۰۲۴)، طراحی در زمره دسته دوم قرار می‌گیرد، زیرا ذاتاً با هنجارها و ارزش‌ها عجین شده است. با این حال، به دلیل فقدان گفتمانی اخلاقی و نظام‌مند در درون این رشته، اغلب به اخلاق در طراحی از منظری بیرونی پرداخته شده است. آن‌ها چارچوبی را برای نهادینه‌سازی عمیق‌تر اخلاق در فرآیندهای طراحی پیشنهاد کرده‌اند و نشان داده‌اند که اخلاق در طراحی نه یک تحمیل بیرونی، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از خودِ این حرفه است و پتانسیل آن را دارد که به شکل‌گیری شیوه‌های مسئولانه‌تری از طراحی بینجامد.

یکی از قدرتمندترین چارچوب‌های فلسفی برای پیشبرد پژوهش حاضر را می‌توان در اندیشه گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (۱۷۷۰–۱۸۳۱) یافت. هگل در آثار «پدیدارشناسی روح» (Phenomenology of Spirit) (۱۸۰۷/۱۹۷۷) و «فلسفه حق» (Philosophy of Right) (۱۸۲۱/۱۹۹۱)، اخلاق را نه به مثابه مجموعه‌ای ثابت از قواعد بیرونی، بلکه به عنوان فرآیندی پویا، تاریخی و اجتماعی برای شکل‌گیری «سوژگی اخلاقی» و «خودآگاهی» در نظر می‌گیرد. در کانون این نظام، اصل «بازشناسی متقابل» قرار دارد؛ اصلی که بر اساس آن، افراد هویت اخلاقی خود را نه در انزوا، بلکه از طریق بازشناسی دوسویه در بستر نهادها و تعاملات اجتماعی می‌سازند و تثبیت می‌کنند (هونت، ۱۹۹۵؛ پینکارد، ۲۰۱۷؛ ردینگ، ۲۰۲۰).

 

فرآیند طراحی — که در آن طراحان دیدگاه‌های متعارض را به بحث می‌گذارند، در پیش‌فرض‌ها بازنگری می‌کنند و راهکارهایی را می‌آزمایند که باید با ارزش‌های اجتماعی و فرهنگیِ نو همسو باشند یا حتی آن‌ها را پدید آورند — شباهت بسیاری به مفهوم هگلیِ «بیلدونگ» (Bildung) دارد؛ مفهومی که به شکل‌گیریِ متقابل و سازنده‌ی «خود» و «جهان» اشاره دارد. در این فرآیند، طراح نه تنها محیط پیرامون خود را دگرگون می‌سازد، بلکه خود نیز از نظر اخلاقی و هویتی دستخوش دگرگونی می‌شود.

با وجود غنای فلسفی این چارچوب، پتانسیل آن برای تحلیل تجربیات طراحان در متون حوزه طراحی کمتر مورد توجه قرار گرفته است. اگرچه برخی مطالعات به ابعاد هنجاری طراحی، نظیر پیامدهای اخلاقی فناوری‌ها (وربیک، ۲۰۱۱) یا مفهوم «طراحی مسئولانه» (فرای، ۲۰۱۲) پرداخته‌اند، اما پژوهش‌های اندکی به‌طور صریح بررسی کرده‌اند که چگونه خودِ فرایند طراحی می‌تواند بستری برای پرورش و دگرگونی سوبژکتیویته (ذهنیت) اخلاقی طراحان باشد. بدین ترتیب، پرسش محوری این پژوهش شکل می‌گیرد: فرایند طراحی، هنگامی که از منظر فلسفه اخلاق هگل نگریسته شود، چگونه می‌تواند به مثابه عرصه‌ای برای شکل‌گیری «حیات اخلاقی» (ethical life) درک شود؟
این مقاله برای پاسخ به پرسش مذکور، چارچوبی مفهومی تدوین می‌کند که سه‌گانه اخلاقی هگل (شامل «حق» (Recht)، «اخلاق فردی» (Moralität) و «حیات اخلاقی» (Sittlichkeit) ) را با تجربیات واقعی طراحان تلفیق کرده و بدین‌وسیله، طراحی را به عنوان بستری عملی و اجتماعی برای رشد اخلاقی بازتعریف می‌نماید.

 

 

 

۱. مرور پیشینه پژوهش


حوزه اخلاق در طراحی، طیفی را در بر می‌گیرد که از چارچوب‌بندی و تعریف مسائل آغاز شده و تا ماهیت مصنوعات یا سیستم‌های طراحی‌شده و پیامدهای اخلاقی ناشی از آن‌ها امتداد می‌یابد. در معنایی وسیع‌تر، می‌توان این حوزه را مطالعه‌ای نظام‌مند از اصول و ارزش‌های اخلاقی دانست که بر فرایند طراحی و همچنین بروندادهای (پیامدها) آن حاکم هستند (Chan, 2018). وربیک (Verbeek, 2011) این پیوند را با دقت تبیین می‌کند: اگر اخلاق به پرسش بنیادینِ «چگونه باید عمل کنیم» می‌پردازد و فناوری‌ها بخشی از پاسخ به این پرسش را تشکیل می‌دهند، آنگاه طراحی فناوری را باید تجسمی مادی از اخلاق به شمار آورد. بر این اساس، هر تصمیم در فرایند طراحی — از تعیین موضوع و دامنه پروژه گرفته تا شناسایی ذی‌نفعان و ارزش‌های نهفته در محصول نهایی — واجد بعدی ذاتاً اخلاقی است (van Gorp & van de Poel, 2001).

مطالعات اولیه در حوزه اخلاق طراحی عمدتاً بر نظریه‌های هنجاری متمرکز بودند و هدفشان تبیین این نکته بود که «طراحان چه کاری باید انجام دهند». نمونه‌ای برجسته در این دسته، «طراحی حساس به ارزش» (VSD) است که به عنوان چارچوبی ساختاریافته برای شناسایی و تلفیق ارزش‌های اخلاقی در سراسر فرایند طراحی مطرح شده است (فریدمن و همکاران، ۲۰۰۲). رویکرد VSD با ابزارهایی نظیر تحلیل‌های پیش‌نگرانه و پس‌نگرانه، ماتریس‌های اخلاقی، روش دلفی و تحلیل مسئولیت تکمیل می‌شود؛ ابزارهایی که برای پیش‌بینی، شناسایی و حل تعارضات ارزشیِ اغلب پدیدآمده در پروژه‌های طراحی به کار می‌روند (هانسون، ۲۰۱۷؛ ون‌گورپ و ون‌دِپول، ۲۰۰۱). افزون بر این، پژوهش‌ها به بررسی رابطه میان ارزش‌های شخصی طراحان و پیامدهای طراحی (شیلتون، ۲۰۱۳) و همچنین نقش متخصصان اخلاق در فرایندهای طراحی (ون‌وینسبرگ و رابینز، ۲۰۱۴) پرداخته‌اند.

 

با چرخش به سوی «عمل» (practice turn) در حوزه تعامل انسان و رایانه (HCI) طی دهه گذشته (Kuutti & Bannon, 2014)، کانون توجه اخلاق در طراحی از دستورالعمل‌های انتزاعی به سمت تجربیات زیسته طراحان تغییر یافته است. پژوهش‌هایی نظیر مطالعه گری و چی‌ووکولا (2019) به بررسی عوامل مؤثر بر میانجی‌گری اخلاقی پرداخته‌اند، در حالی که چی‌ووکولا و همکاران (2020) ابعادی از عمل طراحی را شناسایی کرده‌اند که شکل‌دهنده آگاهی و کنش اخلاقی هستند. لیندبرگ و همکاران (2020) نیز با بهره‌گیری از روش‌های مشارکتی، چالش‌های عملیاتی و پرسش‌های مطرح‌شده در زمینه اخلاق در طراحی را مستند کرده‌اند.

مسئولیت اخلاقی یکی دیگر از مفاهیم بنیادین در متون مربوط به اخلاق در طراحی است. فالکویست و همکاران (۲۰۱۴) میان مسئولیت فردی و جمعی تمایز قائل می‌شوند. در این چارچوب، مسئولیت اخلاقی در طراحی از تعاملات پیچیده و چندلایه نشأت می‌گیرد و نمی‌توان آن را صرفاً به تصمیمات فردی طراحان تقلیل داد؛ از همین رو، بر اهمیت ویژه آن تأکید می‌شود. رویکردهایی نظیر آنچه توسط والش (۲۰۰۷) و لیندبرگ و همکاران (۲۰۲۳) مطرح شده است، بر ضرورت درونی‌سازی اخلاق در ذهنیت و عادات روزمره طراحان تأکید می‌ورزند. از این منظر، آگاهی اخلاقی از طریق تعامل مستمر با بافت‌های دنیای واقعی، گفتگو با ذینفعان و مواجهه با تعارضات ارزشی پرورش می‌یابد (شون، ۱۹۸۳).

با وجود تنوع پژوهش‌ها، بسیاری از رویکردها در حوزه اخلاقِ طراحی همچنان بر فرد متمرکز هستند و از بافت‌های ساختاری و نهادی-اجتماعی که عاملیت اخلاقی طراحان را شکل می‌دهند، غفلت می‌ورزند (دیندلر و همکاران، ۲۰۲۲). این شکاف پژوهشی، ضرورت وجود چارچوب‌های نظری را برجسته می‌سازد؛ چارچوب‌هایی که بتوانند تجربه طراحی را با پرورش ظرفیت‌های اخلاقی در بستر گسترده‌ترِ روابط اجتماعی و ساختارهای نهادی پیوند دهند. بر این اساس، پژوهش حاضر از فلسفه اخلاق هگل — که بر پویایی دیالکتیکی میان فرد و جامعه تأکید دارد — به عنوان مبنایی تحلیلی برای چنین رویکردی بهره می‌گیرد.

 

 

 

۲. چارچوب نظری


۲.۱. درک طراحی: فرایند، عمل و زمینه


مفهوم طراحی را می‌توان هم به عنوان اسم و هم به عنوان فعل به کار برد که به ترتیب به محصول نهایی و فرایند خلق آن اشاره دارند (لاوسون، ۲۰۰۶). در وسیع‌ترین معنا، طراحی به عنوان چارچوب‌بندی هم‌زمان مسائل و خلق راه‌حل‌ها درک می‌شود (حسن، ۲۰۲۳). طراحی به جای پیمودن مسیری خطی، متشکل از مجموعه‌ای از فرایندهای درهم‌تنیده و تکرارشونده است (کش و همکاران، ۲۰۲۳). این فرایند مستلزم تفکری خلاقانه و تلفیقی برای ایده‌پردازی است و در عین حال، نیازمند تحلیل مسئله و ترکیب عناصر گوناگون در قالب راه‌حل‌هایی است که قابلیت ارزیابی انتقادی داشته باشند. از زمان پیدایش پژوهش در حوزه طراحی، تلاش برای توصیف و مفهوم‌سازی این فرایند همواره از دغدغه‌های اصلی بوده است.

در این چارچوب، نقش طراح خلق محصولات، خدمات و سیستم‌هایی است که هم از نظر فنی کارآمد و هم از نظر زیبایی‌شناختی نوآورانه باشند. هدف نهایی طراحان، دگرگون‌سازی جهان پیرامون و بهبود شرایط زیست انسانی است؛ امری که نیازمند تسلط بر مبانی نظری و روش‌شناختیِ مستحکم است (بورجیانی و همکاران، ۲۰۲۳). از یک منظر، طراحی فعالیتی فردمحور توصیف می‌شود که در آن طراح به انجام اقداماتی می‌پردازد که اغلب تحت عنوان «تفکر طراحی» یا «تفکرِ مختصِ طراحان» (designerly thinking) طبقه‌بندی می‌شوند. از منظری دیگر، طراحی به مثابه فرآیندی اجتماعی در نظر گرفته می‌شود که در بستر تعاملات میان کنشگران متعدد شکل می‌گیرد (نلیوس و همکاران، ۲۰۲۰). در این دیدگاه، طراحی به فعالیت فردی محدود نمی‌شود، بلکه از دل روابط اجتماعی‌ای پدید می‌آید که در آن‌ها اطلاعات، مهارت‌ها و تجربیات مبادله می‌شوند. شیوه‌های ارتباطی تأثیر بسزایی بر فرآیند تصمیم‌گیری دارند و ارتقای مهارت‌های ارتباطی به نتایج طراحی مؤثرتری می‌انجامد. از این رو، درکِ پیوند پیچیده‌ی میان هیجانات، فرآیندهای تصمیم‌گیری و فعالیت‌های طراحی، مستلزم داشتن نگاهی کل‌نگر به تجربه‌ی طراحی است (هو، ۲۰۱۰).

طراحان هنگام مواجهه با مسائل پیچیده، اغلب تنها آگاهی محدودی از نتایج نهاییِ احتمالی دارند. از این رو، میانِ حلِ متعارفِ مسئله و پروژه‌های چالش‌برانگیزتری که نیازمند رویکردهای نوآورانه هستند، تمایز قائل می‌شوند. برای برخی، طراحی در وهلهٔ نخست فرآیندی شهودی و ضمنی است، در حالی که دیگران آن را امری عقلانی و مبتنی بر ارزیابی، یا حتی نوعی فعالیت ناخودآگاه می‌دانند.

 

مفهوم اصلی در این زمینه، انعطاف‌پذیری است که به عنوان توانایی تطبیق فرآیندهای طراحی با شرایط غیرقابل پیش‌بینی درک می‌شود (Molaei و همکاران، 2020). انعطاف‌پذیری نه تنها امکان هماهنگی با برنامه‌ها و ویژگی‌های مسئله را فراهم می‌کند، بلکه خلاقیت و نوآوری را نیز افزایش می‌دهد. چارچوبی از شش اصل: بینش اولیه، فرآیند دوفضایی، رویکرد تکراری، دیدگاه جامع، فرآیند باز و یک روش‌شناسی نرم و تطبیقی، به عنوان پایه‌ای برای توسعه شیوه‌های طراحی انعطاف‌پذیر که از سازگاری و خلاقیت پشتیبانی می‌کنند، پیشنهاد شده است (Molaei و همکاران، 2020).
یکی دیگر از ویژگی‌های مهم برجسته در تحقیقات طراحی، تحمل ابهام است. این به عنوان یک ویژگی شخصیتی در نظر گرفته می‌شود که میزان توانایی افراد در مقابله با موقعیت‌های نامشخص یا مبهم را توصیف می‌کند. افرادی که تحمل ابهام بالایی دارند، چنین موقعیت‌هایی را تحریک‌کننده می‌دانند، در حالی که افرادی که تحمل کمی دارند، اغلب استرس، اضطراب و تحریک‌پذیری را تجربه می‌کنند و به صورت تکانشی واکنش نشان می‌دهند. مطالعات قبلی نشان داده‌اند که افرادی که تحمل ابهام بالایی دارند، در حل مسائل پیچیده، تفکر واگرا و طوفان فکری عملکرد بهتری دارند، که نشان می‌دهد تحمل ابهام یک عامل کلیدی برای تفکر خلاق است (محمود و همکاران، 2020).

در نهایت، پژوهش‌های اخیر بر نقش طراحی در مراحل اولیه نوآوری تأکید دارند. در این مرحله، طراحان ضمن پرورش طیف گسترده‌ای از ایده‌های خلاقانه، فعالانه به کاوش در «فضای مسئله» می‌پردازند و در پی یافتن فرصت‌ها و مسیرهای پیش‌رو هستند (Zeng et al., 2024).

 

 

 

۲.۲. طراحی و بافت اخلاقی آن


اخلاق در طراحی را نمی‌توان عنصری بیرونی یا مکمل برای فرایند طراحی دانست؛ بلکه این مقوله بخشی جدایی‌ناپذیر از خودِ عملِ طراحی است. تصمیمات مربوط به طراحی همواره در بسترهای اجتماعی، فرهنگی و نهادی شکل می‌گیرند و ذاتاً حامل ارزش‌ها و هنجارها هستند. نادیده گرفتن این موارد ممکن است به نوعی «اخلاق پنهان» منجر شود. از این رو، روش‌های طراحی باید فرایندهایی را فراهم آورند که به واسطه‌ی آن‌ها، این ارزش‌ها و هنجارها آشکار شده و زمینه برای گفتگوی جمعی و انتقادی میان ذی‌نفعان مهیا گردد (Ozkaramanli & Nagenborg, 2024).

از این منظر، اخلاق در طراحی همواره امری «موقعیت‌مند» است. هیچ مسئله اخلاقی را نمی‌توان مستقل از بافت نهادی و فرهنگی آن درک کرد. همان‌طور که ساچمن (۲۰۰۰) نشان داده است، معنا و مشروعیت کنش‌های انسانی تنها در بستر شرایط اجتماعی و فرهنگی خاص پدیدار می‌شوند. بدین معنا، سنت اسکاندیناویِ «طراحی مشارکتی» بر این اصل تأکید می‌ورزد که اخلاق، هنجاری جهان‌شمول و از پیش‌ تعیین‌شده نیست، بلکه برآیندِ گفتگویی تعاملی و موقعیت‌مند میان طراحان و ذی‌نفعان است (اِن، ۲۰۰۸).

 

یکی دیگر از ابعاد حیاتی اخلاق در طراحی، پرورش تعامل اخلاقی است. اخلاق نباید صرفاً به مثابه یک فهرست‌بازبینی یا مقرراتی تحمیل‌شده از بیرون تلقی شود، بلکه باید به عنوان تجربه‌ای درونی نگریسته شود که طراحان را درگیر کرده و حساسیت اخلاقی آنان را تقویت می‌کند. طراحی، به عنوان یک فرایند یادگیری، می‌تواند به رشد اخلاقی منجر شود؛ چرا که طراحان با مواجهه با تنش‌ها و تعارض‌ها، فرصت‌هایی برای تأمل انتقادی پیرامون ارزش‌ها و توسعه آگاهی اخلاقی خود می‌یابند (دیندلر و همکاران، ۲۰۲۲).

با این حال، اخلاق در طراحی به سطح فرد محدود نمی‌شود. فرآیندهای طراحی معمولاً حاصل همکاری میان تیم‌های چندرشته‌ای و نهادهای گوناگون هستند؛ پدیده‌ای که نیسن‌باوم (۱۹۹۶) آن را «مسئله دستان متعدد» توصیف کرده است. در چنین شرایطی، تعیین مسئولیت اخلاقی به یک چالش بدل می‌شود. از این رو، روش‌های طراحی باید سازوکارهایی برای شفاف‌سازی و توزیع مسئولیت فراهم آورند تا پاسخگویی اخلاقی به مثابه امری جمعی و نهادینه‌شده در شبکه کنشگران شناخته شود (اسپیکرمن و وینکلر، ۲۰۲۰).

 

در نهایت، اخلاق در طراحی نه در اصول انتزاعی، بلکه در عمل محقق می‌شود. لحظات روزمره—از انتخاب میان دو ویژگی یک محصول گرفته تا تعاملات در جلسات تیمی—عرصه‌هایی را تشکیل می‌دهند که در آن‌ها اخلاق به منصه ظهور می‌رسد. همان‌طور که شون (۱۹۸۳) در مفهوم «تأمل در حین عمل» استدلال کرده است، یادگیری اخلاقی دقیقاً در همان لحظاتِ بی‌واسطه‌ی عمل رخ می‌دهد. در همین راستا، کوستانزا-چاک (۲۰۲۰) با بهره‌گیری از چارچوب «عدالت در طراحی» تأکید می‌کند که اخلاق در طراحی تنها زمانی محقق می‌شود که صداها و تجربیات گروه‌های به حاشیه رانده‌شده، به‌طور فعال در فرآیند طراحی گنجانده و توانمند شوند. از این دیدگاه، اخلاق در طراحی نه در سطح شعار و گفتار، بلکه در بطن تعاملات روزمره و رویه‌های نهادینه‌شده‌ی زندگی حرفه‌ای طراحان جای دارد (اوزکارامانلی و ناگن‌بورگ، ۲۰۲۴).

 

 

 

۲.۳. فلسفه اخلاق هگل به مثابه چارچوب: از «حق» (Recht) تا «حیات اخلاقی» (Sittlichkeit)


این بخش با تکیه بر ابعاد موقعیت‌مند و جمعیِ اخلاق در طراحی که پیش‌تر مورد بحث قرار گرفت، به فلسفه اخلاق هگل به عنوان چارچوب مفهومیِ پژوهش حاضر می‌پردازد. تبیین هگل روشن می‌سازد که چگونه آزادی و مسئولیت در درون ساختارهای زندگی اجتماعی و حرفه‌ای — از جمله در عمل طراحی — تحقق می‌یابند.

هگل در کتاب فلسفه حق (۱۸۲۱)، تبیینی نظام‌مند از اخلاق ارائه می‌دهد که پیوندی ناگسستنی با مفهوم آزادی (Freiheit) دارد. از نظر هگل، آزادی صرفاً به معنای سلبیِ فقدانِ قید و بندِ بیرونی نیست، بلکه آزادی‌ای ایجابی (positive Freiheit) است که از طریق مشارکت آگاهانه در نهادهای اجتماعیِ عینی تحقق می‌یابد (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۴؛ هولگیت، ۲۰۰۵: ۳۵). به استدلال او، هر تبیینی که این بُعدِ ذاتاً اجتماعیِ اخلاق را نادیده بگیرد، ناقص و تقلیل‌گرایانه باقی می‌ماند (پیپین، ۲۰۰۸: ۵۶؛ پینکارد، ۲۰۱۷: ۱۴۴).

هگل این فرایندِ تحققِ آزادی را در سه لحظه‌ی دیالکتیکی بسط می‌دهد: حق انتزاعی (Recht)، اخلاق فردی (Moralität) و حیات اخلاقی (Sittlichkeit). این لحظات نه یک توالی خطی، بلکه مراحلی درهم‌تنیده‌اند که هر یک مرحله‌ی پیشین را در خود «رفع» (aufheben) می‌کند. این مراحل در مجموع، سیر تحول آزادی را از صورت حقوقیِ انتزاعی‌اش تا تحقق عینی آن در بستر حیات اجتماعی و نهادی ترسیم می‌کنند (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۲۹).

 

نخستین مرحله، یعنی «حق انتزاعی»، فرد را به مثابه یک «شخص حقوقی» (Rechtsperson) به رسمیت می‌شناسد؛ شخصی که واجد صلاحیت مالکیت، برقراری روابط قراردادی و برخورداری از حمایت قانونی است (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بندهای ۲۹ تا ۱۰۴). این مرحله، شالوده‌های حقوقی جامعه مدنی را پی‌ریزی کرده و برابری صوری همگان را تضمین می‌کند. با این حال، این مرحله همچنان انتزاعی باقی می‌ماند، زیرا فرد را فارغ از روابط اجتماعی و محتوای زیسته‌ی زندگی در نظر می‌گیرد. در اینجا، رویکرد اخلاقی به پاسداری از حقوق دیگران محدود می‌شود؛ امری که اگرچه حیاتی است، اما از منظر مسئولیت اخلاقی، در حداقلِ خود قرار دارد (هولگیت، ۲۰۰۵، ۵۵؛ وود، ۱۹۹۰، ۶۷).

مرحله دوم بر جنبه درونی تأکید می‌ورزد و سوژه اخلاقی را به مثابه عاملی خودآگاه در نظر می‌گیرد که از وجدان (Gewissen)، قصد و مسئولیت برخوردار است (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بندهای ۱۰۵-۱۴۱). در اینجا، آزادی از طریق خودمختاری و باور درونی تعمیق می‌یابد. با این حال، هگل نسبت به خطری بنیادین هشدار می‌دهد: تقلیل اخلاق به وجدان فردی، خطرِ فروکاسته شدن به «ذهن‌گرایی اخلاقی» (moral subjectivism) را به همراه دارد (پیپین، ۲۰۰۸، ۷۴؛ پینکارد، ۲۰۱۷، ۲۰۲). اگر باور شخصی به عنوان معیار نهایی تلقی شود، اخلاق امری دلبخواهی، نسبی و یا حتی متناقض خواهد شد. چنان‌که هگل پیش‌تر در کتاب *پدیدارشناسی روح* نشان داده است، «آزادیِ صرفاً ذهنی می‌تواند به ضد خود بدل شود و پیامد آن بیگانگی و نفی باشد» (هگل، ۱۹۷۷/۱۸۰۷، بندهای ۱۶۶-۲۳۰، ۱۴۶). بنابراین، اگرچه «اخلاقیت» (Moralität) برای پرورش مسئولیت‌پذیری امری ضروری است، اما به تنهایی کفایت نمی‌کند. فرد باید در ساختارهای جمعی ادغام شود تا بتواند بر محدودیت‌های ذهن‌گرایی (سوبژکتیویته) غلبه کند.

مرحلهٔ سوم، نقطهٔ اوج این دیالکتیک را نشان می‌دهد: آشتی میان آزادی فردی و نهادهای عینی. هگل می‌نویسد: «حیات اخلاقی، مفهوم آزادی و آن خیرِ زنده‌ای است که هستی‌اش در خودآگاهی است و توسط آن شناخته می‌شود؛ این همان آزادی است که به جهانی موجود و به ماهیتِ خودآگاهی بدل شده است» (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۱۴۲، ص ۱۹۹).

 

خانواده، جامعه مدنی و دولت، نهادهای اصلی این آشتی هستند. این نهادها به‌جای محدود کردن آزادی، تحقق آن را ممکن می‌سازند؛ چرا که آزادی تنها از طریق مشارکت، مسئولیت‌پذیری و به رسمیت شناختن متقابل (Anerkennung) عینیت می‌یابد (هونت، ۱۹۹۵، ۹۵). در این مرحله، اخلاق نه قانونی انتزاعی است و نه صرفاً باوری شخصی، بلکه شکلی از زندگی است که زیسته و نهادینه شده است.

این سه ساحت در کنار هم، تکامل دیالکتیکی آزادی را در نظام هگل تبیین می‌کنند: «حق» (Recht) شالوده حقوقی و صوری آزادی را فراهم می‌آورد؛ «اخلاق فردی» (Moralität) آن را از طریق مسئولیت شخصی و انگیزه‌های درونی عمق می‌بخشد؛ و «اخلاق اجتماعی» (Sittlichkeit) آن را در قالب کنش‌ها و نهادهای عینیِ حیات اجتماعی به کمال می‌رساند. نادیده گرفتن هر یک از این ابعاد، انسجام روایت هگل را مخدوش می‌سازد. هگل با جای‌دهی اخلاق در این ساختار سه‌گانه، تقلیل اخلاق به دیدگاه‌های صرفاً حقوقی یا فردگرایانه را نقد می‌کند و در عوض، برداشتی از حیات اخلاقی ارائه می‌دهد که ریشه در تاریخ و پیوندی عمیق با بافت اجتماعی دارد؛ برداشتی که همچنان در مباحث معاصر طنین‌انداز است (Redding, 2010, 92).

بدین ترتیب، این چارچوب مبنایی نظری برای پیوند دادن فلسفه اخلاقی هگل با تجربیات زیسته طراحان فراهم می‌آورد و راهی برای ارزیابی چگونگی مشارکتِ کنشِ طراحی در پرورشِ سوژگیِ اخلاقی ارائه می‌دهد.

به‌منظور جمع‌بندی مباحث پیشین و ارائه‌ی تلفیقی بصری، شکل ۱ چارچوبی مفهومی را به تصویر می‌کشد که سه مرحله‌ی تکامل اخلاقی هگل — یعنی Recht (حق)، Moralität (اخلاق فردی) و Sittlichkeit (حیات اخلاقی یا اخلاق اجتماعی/عرفی) — را در قالب فرآیندی دیالکتیکی از «شدنِ اخلاقی» ترسیم می‌کند. این چارچوب نه‌تنها مبانی فلسفی را خلاصه می‌کند، بلکه شالوده‌ی نظریِ تحلیل‌های بعدی را نیز فراهم می‌آورد؛ تحلیل‌هایی که در آن‌ها، این مراحل از منظرِ عملِ طراحی بازخوانی می‌شوند.

 

The dialectical structure of Hegelian ethics, illustrating moral becoming across three stages: Recht, Moralität, and Sittlichkeit
ساختار دیالکتیکی اخلاق هگلی که تبدیل اخلاقی را در سه مرحله نشان می‌دهد

 

 

 

۲.۴. حیات اخلاقی در فلسفه هگل


حیات اخلاقی، چنان‌که پیش‌تر در بخش ۳.۳ تشریح شد، به معنای تحقق نهادیِ آزادی است.
همان‌گونه که هگل تأکید می‌کند، عدالت، قوانین و نهادها اعتباری «فی‌نفسه و برای‌خود» (an und für sich) دارند (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۱۴۴) و این اعتبار مستقل از باورهای ذهنی افراد است. بدین‌سان، حیات اخلاقی تجسمِ چیزی است که هگل در جای دیگر آن را «طبیعت ثانوی» می‌نامد؛ وضعیتی که در آن، جهت‌گیری اخلاقی دیگر امری بیرونی نیست، بلکه از طریق عادت‌واره (Gewohnheit) و مشارکت در نهادهای مستقر، در فرد نهادینه شده است (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۱۵۱).

 

حیات اخلاقی در بستر سه نهاد اصلی تحقق می‌یابد: خانواده، جامعه مدنی و دولت. خانواده عرصه‌ی امور خاص و مراقبت است؛ جامعه مدنی نظامِ نیازها، حقوق خصوصی و مبادلات اقتصادی را سامان می‌دهد؛ و دولت با فراهم آوردن ساختارهای مشارکت، به رسمیت شناختن و پاسخگویی، میان آزادی فردی و امر کلی آشتی برقرار می‌کند (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۱۵۷). این نهادها نه تنها مانع آزادی نیستند، بلکه آن را عینیت می‌بخشند؛ چرا که به تأکید هگل، «انسان تنها تا آنجا از حقوق برخوردار است که تکالیفی بر عهده دارد» (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بند ۱۵۵).

مفسران معاصر با تفسیر روایت هگل به مثابه نظریه‌ای در باب «آزادی اجتماعی»، بر این نکته تأکید ورزیده‌اند (پیپین، ۲۰۰۸، ۴۶؛ پینکارد، ۲۰۱۷، ۱۶۵). آزادی نه دستاوردی فردی، بلکه وضعیتی مبتنی بر رابطه است که تنها در بستر «به‌رسمیت‌شناسی متقابل» (Anerkennung) و میانجی‌گری نهادی تحقق می‌یابد (هونت، ۱۹۹۵، ۹۴). حیات اخلاقی، فرآیندی پویا و دیالکتیکی است که در آن افراد ضمن درونی‌سازی هنجارها، ظرفیت نقد و دگرگونی را نیز حفظ می‌کنند. چنان‌که هاردیمون (۱۹۹۴، ۹۰) استدلال می‌کند، قوتِ مدل هگل دقیقاً در توانایی آن برای تلفیقِ اقتدار هنجاریِ نهادها با امکان اصلاح عقلانی آن‌ها نهفته است.

از این منظر، زندگی اخلاقی را نمی‌توان با «اخلاق روزمره» برابر دانست. در حالی که اعمال اخلاقی روزمره ممکن است مشروط، تکه‌تکه یا ذهنی باقی بمانند، حیات اخلاقی (Sittlichkeit) هگل به واقعیت آزادی که ریشه تاریخی دارد و از نظر اجتماعی تجسم یافته است، اشاره دارد. این نشان می‌دهد که چگونه اخلاق نه تنها از طریق وجدان خصوصی، بلکه از طریق عادت عقلانی، نقش‌های نهادی و عمل به رسمیت شناختن متقابل تولید و بازتولید می‌شود. این تفسیر همچنین نشان می‌دهد که چرا فلسفه اخلاق هگل برای زمینه‌هایی مانند طراحی بسیار مرتبط است، جایی که مسئولیت اخلاقی نه در انزوا، بلکه در اعمال جمعی، ساختارهای سازمانی و اشکال مشترک زندگی اعمال می‌شود.

 

 

 

۳. روش‌شناسی


این پژوهش رویکردی تفسیری-تحلیلی را در پیش می‌گیرد. گردآوری داده‌های این تحقیق نه از طریق مشاهده یا مصاحبه، بلکه با تکیه بر خوانش دقیق و انتقادی متون فلسفی و ادبیات معاصرِ اخلاقِ طراحی صورت گرفته است. شالوده‌ی اصلی کار بر کتاب «فلسفه حق» هگل (۱۸۲۱/۱۹۹۱) و تفسیرهای معتبر آن استوار است تا سه مرحله‌ی «حق»، «اخلاق» (Morality) و «حیات اخلاقی» (Ethical Life) به مثابه‌ی لحظات دیالکتیکیِ آزادی بازسازی شوند. سپس، این چارچوب فلسفی در پیوند با مباحث معاصر در حوزه‌ی اخلاق طراحی، در بافتی مشخص قرار داده شد.
هدف از این روش‌شناسی، تولید داده‌های تجربی نیست، بلکه ساختن چارچوبی مفهومی است که فلسفه اخلاق هگل را به عمل طراحی پیوند دهد و بدین‌وسیله، مبنای نظری لازم برای تحلیل و بحث‌های بعدی را فراهم آورد.

 

 

 

۴. بحث


۴.۱. بازخوانی تجربه طراحی از منظر ساختار سه‌گانه هگل در باب حیات اخلاقی


هدف این پژوهش، بازخوانی تجربه طراحی بر اساس مفهوم‌پردازی سه‌گانه هگل از حیات اخلاقی — شامل «حق» (Recht)، «اخلاق فردی» (Moralität) و «حیات اخلاقی/اخلاق اجتماعی» (Sittlichkeit) — و بررسی چگونگی اعمال تأثیر سلسله‌مراتبی طراحی بر شکل‌گیری اخلاقیِ سبک زندگی طراحان است.

همان‌طور که در مبانی نظری تبیین شده است، در فلسفه هگل، مفهوم «حق» (Recht) نشان‌دهنده سطح نخستینِ تحقق آزادی است؛ سطحی که در آن فرد به مثابه یک «شخص حقوقی» به رسمیت شناخته می‌شود (هگل، ۱۹۹۱/۱۸۲۱، بندهای ۲۹ تا ۱۰۴). در حوزه طراحی، این سطح در به رسمیت شناختن طراحان به عنوان کنشگران حرفه‌ایِ مستقر در چارچوب‌های قانونی و نهادی بازتاب می‌یابد؛ چارچوب‌هایی که در آن‌ها مسئولیت‌ها از طریق کدهای حرفه‌ای، تعهدات قراردادی و مقررات مالکیت فکری تعریف و تبیین می‌شوند. در این مرحله، روابط اخلاقی عمدتاً در قالب تعهد به احترام گذاشتن به حقوق دیگران و پرهیز از نقض آن حقوق نمود پیدا می‌کند. چنان‌که هولگیت (۲۰۰۵) خاطرنشان می‌سازد، این سطح برابری صوری را تضمین می‌کند، اما همچنان در سطحی انتزاعی باقی می‌ماند. از این رو، دغدغه اصلی طراح در این سطح، بیش از آنکه معطوف به فرآیندهای عمیق‌ترِ تأمل اخلاقی باشد، متوجه تعهدات بیرونی و هنجارهای نهادی است.

سطح دوم در فلسفه هگل، یعنی «اخلاق فردی» (Moralität)، به درونی‌سازی مسئولیت و نقش محوری وجدان فردی (Gewissen) می‌پردازد. در عرصه عمل طراحی، این مرحله را می‌توان در پیوند با شیوه‌هایی درک کرد که طراحان بر اساس آن‌ها کار خود را حول محور ارزش‌ها، نیات و باورهای درونی—مانند تعهد به پایداری، عدالت اجتماعی یا فراگیری (شمول‌گرایی)—شکل می‌دهند. در این سطح، طراحان اغلب تصمیمات خود را امتداد مستقیم باورهای اخلاقی شخصی‌شان تلقی می‌کنند. با این حال، همان‌طور که هگل هشدار می‌دهد، تکیه صرف بر وجدان فردی، خطر ذاتیِ «ذهن‌گرایی اخلاقی» (moral subjectivism) را به همراه دارد (پیپین، ۲۰۰۸؛ پینکارد، ۲۰۱۷). طراحان نیز با این خطر مواجه‌اند: دیدگاه اخلاقی شخصی، اگر بدون پشتوانه نهادی یا سازوکارهای جمعی اعمال شود، ممکن است به ناسازگاری اخلاقی منجر گردد. بنابراین، اگرچه این مرحله برای پرورش مسئولیت‌پذیری فردی حیاتی است، اما به‌تنهایی کافی نیست و باید در بسترهای جمعی و نهادی استوار گردد.

سطح سوم در نظام هگل، یعنی «حیات اخلاقی یا اخلاق اجتماعی» (Sittlichkeit)، مرحله‌ای را نشان می‌دهد که در آن آزادی به شکلی عینی در نهادهایی همچون خانواده، جامعه مدنی و دولت تحقق می‌یابد. در حوزه طراحی، این مرحله متناظر با درک این واقعیت است که کنش طراحی ناگزیر در بستری از شبکه‌های متراکمِ روابط اجتماعی، نهادی و فرهنگی شکل می‌گیرد. هگل این مرحله را بدین‌گونه توصیف می‌کند: «حیات اخلاقی، مفهومِ آزادی است... آزادی‌ای که به جهانی موجود و ماهیتِ خودآگاهی بدل شده است» (Hegel, 1991/1821, §142, 199). بر این اساس، سبک زندگی طراح در این سطح، نه صرفاً برآمده از انتخاب‌های فردی، بلکه محصولِ فرآیندهای جمعی، به رسمیت شناختن متقابل (Anerkennung) و مسئولیت‌پذیری نهادی است (Honneth, 1995). می‌توان گفت طراحان زمانی به عالی‌ترین سطحِ «اخلاقِ زیسته» دست می‌یابند که در تعاملی فعال با این بافت‌های جمعی، میان منافع متعارضِ ذی‌نفعان میانجی‌گری کنند و در نظام‌های اجتماعی‌ای مشارکت ورزند که پاسخگویی و به رسمیت شناختن متقابل را به امری الزام‌آور بدل می‌سازند.

 

روی هم رفته، تجربه طراحی، از دریچه هگل، به صورت سلسله مراتبی آشکار می‌شود: حق (Recht) حداقل پایه آزادی و مسئولیت را فراهم می‌کند؛ اخلاق (Moralität) این پایه را در سطح درونی و فردی تعمیق می‌بخشد؛ و حیات اخلاقی (Sittlichkeit) آن را در چارچوب نهادها و زندگی اجتماعی به تحقق می‌رساند. با این حال، این سطوح نه به صورت جداگانه و نه به صورت یک پیشرفت کاملاً خطی آشکار نمی‌شوند. در عوض، طراحان آنها را به صورت تکراری پیمایش می‌کنند و بین حقوق و تعهدات بیرونی، ارزش‌ها و وجدان درونی و سازوکارهای نهادی شناخت و مسئولیت مذاکره می‌کنند.

همانطور که در شکل ۲ نشان داده شده است، لحظات اصطکاک، چه بین آرمان‌های شخصی و واقعیت‌های نهادی و چه بین خواسته‌های ذینفعان و اعتقادات اخلاقی طراح، به عنوان تجربیات سازنده پدیدار می‌شوند. چنین تنش‌هایی، یک سوژه اخلاقی را پرورش می‌دهند که پاسخگو، در موقعیت خاص و به شدت از جایگیری خود در سیستم‌های پیچیده آگاه است، دقیقاً همان شکلی از ذهنیت اخلاقی موقعیت‌مند که مفهوم هگل از حیات اخلاقی Sittlichkeit آن را قابل فهم می‌کند. به این معنا، طراحی یک فعالیت خنثی یا صرفاً فنی نیست، بلکه یک حوزه ذاتاً ارزش‌مند است که در آن هم ارزش‌ها و هم خود اخلاقی به طور فعال شکل می‌گیرند و در نتیجه تحقق زندگی اخلاقی را به معنای هگلی آن آشکار می‌کنند.

 

Moral Subjectivity through Design Practice: a conceptual interpretation through Hegelian ethics
ذهنیت‌مندی اخلاقی از طریق کنش طراحی: تفسیری مفهومی بر مبنای اخلاق هگلی

 

 

 

۴.۲. دیالکتیکِ «حیات اخلاقی» در عملِ طراحی


اگرچه ساختار سه‌گانه‌ی هگل شامل «حق» (Recht)، «اخلاق فردی» (Moralität) و «حیات اخلاقی» (Sittlichkeit) چارچوبی کارآمد برای تبیین ابعاد اخلاقی طراحی فراهم می‌آورد، اما نباید این سطوح را همچون مقولاتی ایستا و ثابت در نظر گرفت. در مقابل، این سطوح در تعاملی دیالکتیکی عمل می‌کنند و پیوسته با تجربه‌ی زیسته‌ی طراحان شکل می‌گیرند و بر آن تأثیر می‌گذارند. از این‌رو، آنچه پدید می‌آید نه یک فرایند خطی، بلکه میدانی پویا از تنش‌ها و میانجی‌گری‌ها میان باورهای فردی، الزامات نهادی و مسئولیت‌های جمعی است.

از یک سو، هنجارهای قانونی و نهادی (Recht) ممکن است پایه و اساس حداقلی از برابری و پاسخگویی را تضمین کنند، اما همچنین خطر کاهش مسئولیت اخلاقی به صرفاً رعایت قوانین خارجی را نیز به همراه دارند. طراحان اغلب با موقعیت‌هایی مواجه می‌شوند که در آن‌ها انطباق قانونی برای رسیدگی به وزن اخلاقی تصمیمات آن‌ها کافی نیست؛ به عنوان مثال، زمانی که رژیم‌های مالکیت معنوی، گردش آزاد دانشی را که می‌تواند در خدمت خیر عمومی باشد، محدود می‌کنند.
از سوی دیگر، تکیه بر وجدان فردی (Moralität) می‌تواند طراحان را قادر سازد تا عمل خود را با ارزش‌هایی مانند پایداری یا شمول همسو کنند. با این حال، هنگامی که وجدان به صورت جداگانه اعمال می‌شود، خطر سقوط به ذهنیت‌گرایی اخلاقی را به همراه دارد. تعهدات شخصی، در غیاب اعتبار جمعی یا حمایت ساختاری، با خطر بی‌اثر شدن یا تناقض درونی مواجه می‌شوند.

در این راستا، حیات اخلاقی طراحی را نمی‌توان به هیچ بُعد واحدی محدود کرد، بلکه از طریق تعامل آنها پدید می‌آید. به عبارت دیگر، Sittlichkeit را نباید صرفاً به عنوان یک پس‌زمینه بیرونی برای طراحی درک کرد، بلکه باید به عنوان حوزه‌ای در نظر گرفت که در آن تنش‌های بین حق و اخلاق از طریق نهادها و ترتیبات جمعی میانجی‌گری می‌شوند. این نهادها به طور همزمان طراحان را قادر و محدود می‌کنند و آنها را مجبور به حفظ تعادلی ظریف بین خودمختاری و شناخت متقابل می‌کنند. همانطور که هگل تأکید می‌کند، آزادی تنها زمانی محقق می‌شود که این ابعاد در یک دنیای اجتماعی که در آن پاسخگویی و شناخت الزام‌آور هستند، ادغام شوند.

از این منظر، کنشِ طراحی همچون عرصه‌ای پدیدار می‌شود که در آن، حیات اخلاقی از طریق فرایندهای مذاکره و میانجی‌گری میان سطوح فردی، نهادی و جمعی تحقق می‌یابد. سبک زندگی و انتخاب‌های طراحان نه برآمده از پایبندی به یک نظام اخلاقی ثابت، بلکه حاصل توانایی آنان در مدیریت تنش‌های میان حقوق رسمی، باورهای شخصی و مسئولیت‌های نهادی است. چنین نگرش دیالکتیکی‌ای آشکار می‌سازد که طراحی را نمی‌توان صرفاً به حل مسائل فنی تقلیل داد؛ بلکه طراحی همواره کنشی است که ابعاد سیاسی و اخلاقی در شکل‌گیری آن سهیم‌اند و در دل همان ساختارهای اجتماعی که در آن‌ها جای گرفته است، جریان می‌یابد و پتانسیل دگرگون‌سازی آن‌ها را نیز دارد.

 

 

 

نتیجه‌گیری


این پژوهش نشان داده است که تجربه طراحی را نمی‌توان به سطح اخلاق روزمره یا صرفاً به مجموعه‌ای از تکالیف قانونی یا فردی تقلیل داد. بلکه طراحی، به مثابه یک کنش اجتماعی-فرهنگی، عرصه‌ای را پدید می‌آورد که در آن آزادی، بازشناسی متقابل و مسئولیت جمعی، هم‌زمان تجربه و بازآفرینی می‌شوند. به عبارت دیگر، طراحی همچون صحنه‌ای نمود می‌یابد که در آن، مفهوم سه‌گانه هگل شامل «حق» (Recht)، «اخلاق فردی» (Moralität) و «حیات اخلاقی/اخلاق اجتماعی» (Sittlichkeit) نه به شکلی انتزاعی یا مجزا، بلکه به شیوه‌ای دیالکتیکی آشکار می‌شود؛ شیوه‌ای که هم سبک زندگی و هم سوبژکتیویته (ذهنیت) اخلاقی طراحان را شکل می‌دهد.

در سطح نخست، طراحی بر چارچوب‌های حقوقی و نهادی استوار است که پاسخگویی و برابری را تضمین می‌کنند؛ با این حال، این شالوده تنها زمانی معنای کامل خود را می‌یابد که با درونی‌سازی ارزش‌ها و مسئولیت‌پذیری فردی تکمیل شود. در سطح دوم، وجدان فردی و تعهدات شخصی به طراحان این توانایی را می‌دهد که کار خود را با ارزش‌هایی همچون پایداری یا فراگیری همسو سازند؛ اما همان‌گونه که هگل هشدار می‌دهد، اتکای صرف به وجدان ذهنی، خطر ناسازگاری و نسبی‌گرایی اخلاقی را به همراه دارد. سرانجام، در سطح «حیات اخلاقی» (Sittlichkeit)، طراحی معنای عینی خود را در بستر ساختارهای خانواده، جامعه مدنی و نهادها می‌یابد؛ جایی که تعهدات جنبه‌ای جمعی پیدا می‌کنند، به رسمیت شناختن متقابل می‌شود و آزادی به شکلی اجتماعی تحقق می‌یابد.

 

بر این اساس، دیگر نمی‌توان طراحی را صرفاً فرآیندی فنی برای حل مسئله یا تولید مصنوعات دانست. ما بر این باوریم که عملِ طراحی، عرصه‌ای سازنده برای یادگیری اخلاقی است. طراحان با میانجی‌گری میان حقوق رسمی، ارزش‌های شخصی و مسئولیت‌های نهادی، نه تنها بر پیامدهای طراحی اثر می‌گذارند، بلکه شیوه زندگی اخلاقی خویش را نیز پرورش می‌دهند. از این منظر، طراحی را می‌توان نوعی مکتب اخلاق تلقی کرد؛ مکتبی که در آن طراحان با مواجهه با تعارضات، مذاکره میان ذی‌نفعان گوناگون و مشارکت در بسترهای نهادیِ شکل‌دهنده‌ی حیات اجتماعی، عاملیت اخلاقی خود را توسعه می‌دهند.

در نهایت، این بازخوانی هگلی از طراحی، افق تازه‌ای را هم برای پژوهش و هم برای آموزش طراحی می‌گشاید. اخلاق نباید صرفاً به مثابه یک نظام‌نامه بیرونی یا دستورالعملی تجویزی تلقی شود، بلکه باید آن را بُعدی ذاتی و گریزناپذیر از خودِ کنشِ طراحی دانست. چنین نگرشی مسیرهایی را برای پرورش طراحانی هموار می‌سازد که نه‌تنها به جنبه‌های کارکردی و زیبایی‌شناختی توجه دارند، بلکه از طریق فعالیت حرفه‌ای خود، فعالانه به حیات اخلاقی شکل می‌دهند. از این‌رو، پژوهش‌های آتی می‌توانند با کاوشِ بیشتر در تعامل میان طراحی و حیات اخلاقی در حوزه‌های حرفه‌ای گوناگون — نظیر معماری، طراحی صنعتی و طراحی خدمات — و در بافت‌های متنوع اجتماعی و فرهنگی، درک ما را از طراحی به عنوان «تجسمِ زیسته‌ی اخلاق» عمیق‌تر سازند.

 

 

اعلامیه استفاده از فناوری‌های مبتنی بر هوش مصنوعی
نویسندگان در جریان تهیه این مقاله، صرفاً برای ویرایش زبانی و نمونه‌خوانی متن انگلیسی از ChatGPT استفاده کرده‌اند. تمامی محتوای علمی، تحلیل‌ها و استدلال‌های ارائه‌شده در این مقاله، حاصل کار خود نویسندگان است. نویسندگان تمامی خروجی‌های این ابزار را به‌دقت بررسی و اصلاح کرده و مسئولیت کامل محتوای نهایی اثر را بر عهده می‌گیرند.

 

 

منبع: https://www.researchgate.net/publication/394965012_Design_as_a_School_of_Ethics_A_Hegelian_Approach_to_Moral_Development_in_Designers

https://philosophy.tabrizu.ac.ir/article_20251.html?lang=en

 

 

مقالات مرتبط: 

 

 

 

 

 

 

 

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده

نوشته های اخیر

دسته بندی ها

ثبت

پیغام شما با موفقیت ارسال شد.